پاییز

 
شعری از خیام
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 


خیام گر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چون هستی خوش باش


                                         


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

نا گاه یکی کوزه بر آورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


                                         


در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست


                                        


من هیچ ندانم  که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


                                         


 
comment نظرات ()
 
 
شعری از خیام
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 


خیام گر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چون هستی خوش باش


                                         


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

نا گاه یکی کوزه بر آورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


                                         


در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه ها کوته نیست


                                        


من هیچ ندانم  که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


                                         


 
comment نظرات ()
 
 
دوره گرد
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید؟


 
comment نظرات ()
 
 
معشوق من (فروغ)
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

معشوق من
با آن تن برهنه ی بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام


 
comment نظرات ()
 
 
سحر گاه
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

بازدم سحر گاهیت بشارت بهاران است

نسیمی است که جهان را مینوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز میشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک میبارد و

دلگیر میانجامد

و صدایت آنی است

که به آزادی و عشق بدل میکند شعر را


 
comment نظرات ()
 
 
آیه های زمینی
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

آیه های زمینی را میتوان از اولین حرکتهای شعر ایران به سوی شعر مدرن شناخت.در این شعر (بر خلاف گذشته و حتی شعر نیمایی) استعاره ها کاربرد فانتزی ندارند و بیشتر به روی معنی نمادین در حرکت های درون متنی تاکید شده... مانند این شعر در شعر آن زمان بسیار کم است و میتوان از بین این اشعار به شعر بلند ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از فروغ یا بیوه سیاه از نصرت رحمانی که آخرین شعر او بود اشاره کرد.

آیه های زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
بهرام اردبیلی و شعر دیگر
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

بهرا اردبیلی از پایه گزاران شعر دیگر و شعر مدرن در دهه 40/50 بود که به دلایلی در میان عامه پر فروغ نبود اما شعرش بسیار قدرتمند و دارای ساختاری ویژه و تاثیر گزار بود .



پیکر هفتم از هفت پیکر بهرام اردبیلی

شبانه‏ی لیلی به بازخوانی قیس



عشق
.......کلمه ای بر آب
همه چیزی در این جهان
.........................پا در رکاب
لیلا به شاخ آهو بسته .
مژه گانش
.......دراز مدت و مسموم
و به انحنای پلک
..........کشته‏ی سهراب .
همینکه نمی نوشم
...........می پاشم این زهرﺓ القند
برای زاغ و کلاغ
........... زلف درازم باغ
خاتون برنج
..............با ندیمه‏ی مس
بر شود از پاره‏ی مخمل مرگ؟
چنگ می زنم
به آهنگ تاری از مژه گانش
.................تا بافه‏ی کفنم باشد
.......................................... یا ماه بنی هاشم.


 
comment نظرات ()
 
 
باران...!
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
 

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم 

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟ 

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟ 

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟ 

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

***** 

بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد

 

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد


 
comment نظرات ()
 
 
تو یعنی اوج یک رویا
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
 

تو یعنی اوج یه رویا 

 

بی نیاز از همه اما 

 من واست غرق نیازم 

 لبریز از عشق و تمنا

وقتی قهر می کنی

قلبم می کنه پا در میونی

قهر و آشتیات قشنکه

 تو که از ما بهترونی

 می گی تنها تو به چشمم

 تو فقط این جوری هستی 

 تو می گی دید من اینه

 خب خودت بگو کی هستی ؟

 نگو یه ادم ساده 

 واسه من فرشته ای تو

مثه واژه های نابی

توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی  نه سفیدی

تو خود رنگین کمونی 

 تو هوایی ، نفسی تو

 می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی

 واسه من از همه سرتر


 
comment نظرات ()
 
 
تو یعنی اوج یک رویا
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
 

تو یعنی اوج یه رویا 

 

بی نیاز از همه اما 

 من واست غرق نیازم 

 لبریز از عشق و تمنا

وقتی قهر می کنی

قلبم می کنه پا در میونی

قهر و آشتیات قشنکه

 تو که از ما بهترونی

 می گی تنها تو به چشمم

 تو فقط این جوری هستی 

 تو می گی دید من اینه

 خب خودت بگو کی هستی ؟

 نگو یه ادم ساده 

 واسه من فرشته ای تو

مثه واژه های نابی

توی هر نوشته ای تو

نه سیاهی  نه سفیدی

تو خود رنگین کمونی 

 تو هوایی ، نفسی تو

 می میرم اگه نمونی

تو مثه معجزه هستی

 واسه من از همه سرتر


 
comment نظرات ()
 
 
عطر وفا
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

قسم به گل ، به عاشقی


لایــــــق عشـــق تو منم


تــــــــوی گلستــــون وفا


تو یاسی مــــن خاک ترم


تو واژه ســــلام عشـــق


عسل تـــــــرین ترانه ای


واسه نفس کشیدن هام


تـــــو بهتــرین بهــانه ای


با تـــو، تــــو اوج آسمون


بی تـــو اسیـــر قفسـم


قسم به گریه های شب


فقط تـــــویی هم نفسم


قسـم به عطر گل سرخ


با تـــــو وفادار می مونم


همیشه خوب من تویی!


یه عمـره اینو می دونم


 
comment نظرات ()
 
 
لحظه دیدار
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

لحظه دیــــدن تــو لحظـــه یکــــی شـــدن بود


لحظه تکرار عشق و با تو هم قسم شدن بود


من تـــوی بــــــرق نگاهت قصر رویاهامو دیدم


نذر کردم صد گل یاس تا به عشق تو رسیدم


ای نفسهای پیاپی بــــی تــو زندگی عذابه


مالک دنیا که باشم بــی تو عمر من سرابه


 
comment نظرات ()
 
 
یاس عشق
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 


دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

بین خودم و آینه دیوار می کشم

هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

بانوی دشت های قشنگی که سوختی

عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

شاید کسی که بین غزل های من گم است

در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند


 
comment نظرات ()
 
 
پایان ِ من
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من


 
comment نظرات ()
 
 
آن دم که با تو ام
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من


 
comment نظرات ()
 
 
غم پنهان
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد


خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون

ماندم خموش و آه، که فریاد داشت، درد


این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت

داغ محبت تو به دلها نگشت سرد


من برنخیزم از سر راه وفای تو

از هستی‌ام اگرچه برانگیختند، گرد


روزی که جان فدا کنمت، باورت شود

دردا که جز به مرگ، نسنجند قدر مرد


ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

وان لعل فام، خنده زد از جام لاجورد  **


باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد

چندین مثال از نفس سرد و روی زرد  **


در کوی او که جز دل بیدار، ره نیافت

کی می‌رسند خانه پرستان خوابگرد


خونی که ریخت از دل ما، سایه حیف نیست

گر زین میانه، آب خورد تیغ هم نبرد


 
comment نظرات ()
 
 
فاصله ها
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸
 

من از این فاصله ها دلگیرم 
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
دل من با همه آدمکانی که به دنبال  توأ ند
تهی می گردد ، من با خود خود درگیرم 
دیر سالی است که می خواهم از اینجا بروم
ولی انگار که با قلب زمین  زنجیرم
مثل این است که با هق هق خود
روی سجاده احساس تو جان می گیرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابند و من
در الفبای  زمان این تقدیرم 


 
comment نظرات ()
 
 
یک شعر زیبا
نویسنده : امین میرشکارپور - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸
 

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم


 
comment نظرات ()